تبليغاتX
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است ...
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است ...

شنبلیله بانو35
عشق من یه پسر متوسط القامت

با یه صورت گندمی ... چشم و ابروی مشگی

اخمو نیست اما زیادم نمیخنده

رنگ روشن و خیلی برای لباساش نمی پسنده

بیشتر صلح طلبه و اروم...کم پیش میاد شیطونی کنه و سرو صدا را بندازه

موقعی که حرف میزنم فقط اروم تو چشمام زول میزنه و خوب گوش میده

وقتی هم که باید حرف بزنه مظلومیت و معصومیت از چشاش میریزه(؟؟؟؟)

خیلی احساساتی زود دلش میشکنه و زود رنج

خیلی خوب بلده گولم بماله  و کلی هم زبون بلده بریزه

بیشتر مامانی تا بابایی

اکثر اوقات تو زمان حال سیر و سیاحت میکنه تا اینده...البته گذشته اش رو هم خوب میجوره

زیاد اهل غرقر و ایراد گرفتن از غذا و لباس و....نیست

انعطاف پذیره و کمتر مخالف جهت و نظر دیگران کاری میکنه

اگه چیزی باب میلش نباشه هیجوره موافقت نمیکنه حتی حاضر یه قهر و دعوا بشه اما کوتا نیاد

پایه ی خوبی برای خریدهای بی اندازه ی منه و اروم و صبور پا به پام میاد

دست و دل بازه...خسیس نیست(خیلی برام مهم بود)

عشق من یه پسره با کلی خصوصیات خوب...به اندازه ی داشته ها و نداشته هام دوسش دارم

نوشته شده توسط من و تو =خودمون در شنبه چهارم خرداد 1387 | موضوع:
شنبلیله بانو34
سلام

امرزو بد تر از روزهای قبل با یه دل پر اومدم.اومدم کلی گله و شکایت کنم ازت.هرچی هست انقدر سرت شلوغه که برای من وقت کم میرسه...خواهشن نگو من مال توام...وقتممال توء...اس ام اسهای حال و احو.ال ...سربه سر گذاشتن رو نمیگم....حرفهای جدی رو که هیچ وقت براش وقت نداری و همیشه یهو...یدفعه...خوابت میره و هیچ وقت به نتیجه نمیرسه و همینجوری نصفه نیمه میمونه.....

این چند روز همه ی غرورم و زیره پا گذاشتم...حرف و پیش نهادی که تو باید میگفتی...راه چاره ای که تاو باید میگفتی رو من گفتم....حداقل انتظار داشتم انقدر ارزش قائل باشی که به یه جا برسونیش یا قانع ام کنی...میدونی چیکار کردی؟؟؟؟

خوابیدی؟؟؟؟خوابت رفت؟؟؟؟

خیلی خیلی خیلی بهم بر خورد...له شدم...شخصیتم و بردی زیره سوال..غرورم و خورد کردی.....

همیشه همه چی رو پاس میدی تو زمین من که تو فکر کن..تو بگو...تو راه حل پیدا کن...حالا اینجا رسما میگم که جلو شونصد نفر دیگه گفته باشم من دیگه هیچ تلاشی واسه هیچی نمیکنم.....خود دانی....

واست مهم بشین فکر کن ...تصمیم بگیر...اگرم نه که من کاری نمیتونم بکنم...

حداقل هرچی بشه عذاب وجدان نمیگیرم چون من در حد توا و کار بلدی خودم تلاش کردم....حالا خود دانی که کاری کنی یا منتظر بشینی همه چی خودش جفت و جورشه

میدونی تو میگی هرچی بادا باد...هرچی پیش امد خوش امد....این منو دیوونه میکنه...عصبی میکنه...

دیگه بسته من اتمام حجت کردم....دیگه هم لازم نیست بابته موضوعی که این چند روز گفتم و تو کاری نکردی و شونه خالی کردی اقدامی کنی.چون برام مهم نیست و اهمیتی نداره.تاریخ مصرفش گذشت.

 

نوشته شده توسط من و تو =خودمون در پنجشنبه دوم خرداد 1387 | موضوع:
شنبلیله بانو33
سلام

همه چی حل شد..مثل همیشه با مهربونی گیشنیز خان تمومش کردیم

میدونید چیه؟؟؟؟من و ایرانی یه مشگلی داریم که نمیدونیم چجوری میشه حل کرد

هم من..هم گیشنیز جون یکی یدونه ایم...هر کدوم تو یه شهر جدا زندگی میکنیم...با یه خانواده ی سنتی و مذهبی و مهربون...مشگل ما اینه که کجا باید زندگی کنیم؟؟؟؟اینجا یا اونجا.....

حتی امکان داره این مسئله مارو از هم جدا کنه...چند روز پیش داشتیم در این مورد حرف میزدیم که........

نه من کوتاه میام نه اون...!!!!!اخه اونم حق داره ...منم حق دارم:دی

همدیگرم دوست داریم.خانواده هامونم که دوست داریم و عاشقشونیم.....کارو زندگی من ینجاست..اونم که همه چیش اونجاست......

میترسیم...همین دلیل جدایی شه....

یواش یواش این بحث بالا گرفت و فکر نکرده دوتامون کلی حرف بد زدیم

منم که دردونه و عزیز کرده ی گیشنیز تحمل این حرفها رو ندارم اومدم اینجا و.........

اولین دعوای طولانی بود که ۱۴ ساعت حرف نزدیم...داشتم میمردم..اما.....

از همتون ممنون دریا ماهی...مهر بانو...همه و همه شرمنده یکی یکی اسم نبردم..همتون و دوست دارم

اینجا توضیح دادم که کامنت نذارم

اما کمک کنید..نظر شماها چیه؟چیکار میتونیم بکنیم؟

نوشته شده توسط من و تو =خودمون در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 | موضوع:
شنبلیله بانو32
دوست دارم این دوسال احساسی رو که داشتم بالا بیارم

راحت شم...سبک شم...این حق رو دارم؟

میگن دوسال احساست دروغ بوده....یه امتحان بوده که ببینم مثل عاشقایی؟؟؟؟

که ببینم میگذری از .....؟؟؟؟؟

من بی احساسم ...سردم...هیچ بویی از عشق نبردم...اصلا عشق چی هست؟؟؟؟

فقط از روی کمبوده محبت اگه میدیدم فقط یه سرفه میکنه تا صبح ۱۰۰۰بار بیدار میشدم و موبایل رو میدم که نکنه....

فقط چون هیچی نمیفهمم با کوچکترین حرفی که مخالف خواسته ی اون بود گریه میکردم.....

فقط چوت ادم نیستم رابطم رو با دوستام سرد کردم اما بازم به چشم نمیاد....

فقط چون زیره بوته عمل اومدم تو روی هرکی که کوچکترین حرفی بزنه وایسادم.....

فقط چون  عقده ی جلب توجه داشتم خودم رو زدم به مریضی و اون چون حرفی نداشته از روی بیکاری حالمرو پرسیده

فقط چون شعور ندارم این اشگ ها میان..عین بچه ها...

فقط چون کمبود دارم صبح تا شب تیغش زدم و حساب بانکیم رو پر کردم....

فقط چون جنون دارم هرجا برم چشمم دنبال چیزیه که  براش بخرم و بی مناسبت و دلیل کادو بدم.....

فقط چون مشگل جسمی و روحی دارم هیچ کسی رو راه نمیدم برای ازدواج.....

فقط چون عقده دارم کردمش شریک لحظه لحظه هام

همه ی اینها نتیجه ی دوسال رابطه بوده

جالبه نه؟؟؟؟

و فقط و فقط در برابر این وحشی بازی های من صبر کرده و از خود گذشتگی نشون داده.

خدایا دارم میسوزم...دلم....جونم...اشگام....تف به این بازی من که بچه ی مردم رو توش اسیر کردم

............................................................

هیچکی از رفتن من غصه نخورد              هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت             بغض هیچ آدمی فریاد نشد
وقتی رفتم کسی گریش نگرفت             اشکشو کسی نریخت پشت سرم
راستی که بی کسی درد بدیه                منم انگار همیشه تو سفرم

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت             وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من می خواس تلافی بکنه                پس چش هیچ کسی عاشقم نکرد
وقتی رفتم ، نه که بارون نگرفت             هوا صاف و خیلیم آفتابی بود
اگه شب می رفتم و خورشید نبود          آسمون خوب می دونم ، مهتابی بود
چشمی با رفتن من خیره نموند              به در و به آسمونو پنجره
می دونم ، خیلیا گفتن چیزی نیس          ماتم نداره ، بذار بره
وقتی رفتم کسی اشکش نیومد             نیمود هیچ جا صدای گریه ای
توی این دنیای بد ، هیچکی نداشت         از سفر رفتن من ، گلایه ای
هیچ کسی نگاش برام ابری نشد            زلزله ، هیچ دلی رو تکون نداد
راس راسی ، واسه کسی مهم نبود         نه که فک کنی بود و نشون نداد
چهره ی هیچ کسی پژمرده نبود             گلا اما همه پژمرده بودن

کسایی که واسشون مهم بودم              همه شاید یه جوری مرده بودن
کی می رم کجا می رم ، میام یا نه         کسی لااقل اینو سوال نکرد
انگاری می خوام برم خرید کنم               هیچ کسی چیزی نگفت ، حلال نکرد
دم رفتن کسی حرفی نمی زد               همه ساکت بودن و بی سر و صدا
یه نگهبان که ما رو نگا می کرد              زیر لب گفت ، به سلامتی کجا ؟
اشک و خندم دو تایی کنار هم             با یه لحن مهربون جواب دادن
انگاری یه عالمه کوهای سخت             از رو شهر شونه ی من ، افتادن
این سوال مهربونو ، بی ریا                   پرسش ساده ی یه غریبه بود
کسی که اسم منم نمی دونست         زیر چشماش غمی بود ، داغ و کبود
شعرمو باید یه جور عوض کنم              یا بذارمش همینجور بمونه
ته قلبم می خوام این حقیقتو             هر کسی دوس داره شعرو ، بخونه
دم رفتن کسی گفت سفر به خیر       که واسم غریب و ناشناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من         همه ی آرزوهاشو باخته بود
بهتره اهالی رویامونو                       بدون توقعی ، جواب کنیم
نباید حتی رو بهترین کسا                توی بدترین جاها ، حساب کنیم 

 

نوشته شده توسط من و تو =خودمون در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 | موضوع:
شنبلیله بانو31
تارنگ چشم هایت رابفهمم
سوخته بودم
وتو
رفته بودی
      برساحل دیگری بتابی!
 ...............................................

خدایا من و نترکون از عصبانیت!!!!!!!!!

خدایا بهم صبر بده که نزنم همه چی رو داغون کنم

نوشته شده توسط من و تو =خودمون در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 | موضوع:
شنبلیله بانو30

سلام

همه چی خوب و درست و سره جاش

منم شدیدا عشقولانم.دلم میخواد گیشنیز و بشونم جلوم و فقط قربون صدقش برم(میدونم ضایع است به روم نیارید)

دلم مسافرت دوتایی مبخواد با گیشنیز خان....

دلم یه جای سر سبز و اروم میخواد مثل این عکس با گیشنیز خان....

دلم یه پیاد روی طولانی میخواد با گیشنیز خان......

دلم خرید حسابی میخواد با گیشنیز خان.....

دلم خوابیدن میخواد با گیشنیز خان...(منحرف نشید)

دلم لاو بازی میخواد با گیشنیز خان.....

دلم لم دادن و فیلم کمدی دیدن میخواد با گیشنیز خان.....

دلم یه چیزی مثل عکس بالا میخواد با گیشنیز خان.....

دلم بپر بپر میخواد با گیشنیز خان.....

دلم نقاشی کردن میخواد با گیشنیز خان....

دلم گل بازی میخواد با گیشنیز خان....

دلم حرفیدن میخواد با گیشنیز خان...

دلم یه جشن کوچیک دونفره یه بی مناسبت میخواد  با گیشنیز خان....

دلم برف بازی میخواد با گیشنیز خان.....

دلم ...............میخواد با گیشنیز خان....

خلاصه امروز دلم سنگ تموم گذاشته

 

نوشته شده توسط من و تو =خودمون در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 | موضوع:
گیشنیز خان3
خانومی میمیرم برات

همین.

.................................

اضافه شده توسط شنبلیله بانو:

الهی فدات بشم گلم.همین سه تا کلمه کلی دلم و قلقلک داد و نیشم و تا بنا گوش باز کرد

خانومی هم میمیره برات.فدات شم بهترین مرد دنیا

نوشته شده توسط من و تو =خودمون در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 | موضوع:
شنبلیله بانو29
سلام

امروز یکم خبر دارم و یه بازی

اول بازی میکنم بعد گزارش کار میدم

قوانین بازی:

۱۰ تا چیزی که دوست داری+۱۰ تاچیزی که دوست نداری=۵نفر دعوت به بازی میشن

البته این نوشته ها سریع بوده.زیاد فکر نکردم.همه چیزهایی که اومد تو ذهنم رو نوشتم

دوست داشتنیهای من:

۱-گیشنیز خان جون

۲-مامان و بابا و داداشیم

۳-بستنی قیفی کاکائویی

۴-ماکارونی

۵-خرید کردن

۶-اب بازیو شنا

۷-باغبونی

۸-کتاب خوندن

۹-خاطره های گذشته ی خودم و اقاییم

۱۰-اینده و همه ی تصوراتمون از اون

دوست نداشتنیهام:

۱-فاصله ی من و گیشنیز خان جون

۲-گریه کردن

۳-فکر کردن به نیودن عزیز ترین ادمهای زندگیم

۴-بعضی از کارای خونه

۵-درس خوندن

۶-هرنوع خوراکی با طعم توت فرنگی و نارگیل

۷-صبح زود بیدار شدن

۸-ابگوشت..عدس پلو...کوکو سبزی....

۹-پول نداشتن

۱۰-رنگ تیره

دوست های دوعوت شده:زهرا جون..مسافر کوچولوها...دیوونه خونه...طنین....مهربانو...

......................

خبرهم اینکه گوشی خریدم اس ۵۰۰ دوسش دارم سلیقه ی اقاییم بود.اصلا ندیدمش فقط تا گیشنیز گفت خوبه قبول کردم.اخه برام مهم بود سلیقه ی اون باشه.اینجوری کیف میکنم موقع استفاده کردن.عکسش رو میذارم

جولوی موهام رو اناناسی زدم اما این بار بیشتر کوتاه کردم.بهم بیشتر از سری قبل میومد.خودم که خوشم اومد

 

نوشته شده توسط من و تو =خودمون در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 | موضوع:
شنبلیله بانو28
عاشق قدم زدن زیر درختای بید مجنونم

عاشق اون حس قشنگی که شاخه هاش وقت نوازش کردن صورتم بهم هدیه میدن

من دلم یه جنگل بید مجنون میخواد!!

نوشته شده توسط من و تو =خودمون در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 | موضوع:
شنبلیله بانو27
سلام

اومدی و رفتی.سه روز با هم بودیم پیش هم..کنار هم..خندیدیم و در اخر چقدر گریه کردیم.انقدر که ....

...........................

سه شنبه اومدی پیشم...ساعت ۱۰ قرار داشتیم..اما نتونستم به موقع بیام.طبق روال همیشه.ساعت ۱۱رسیدم

هرچی بهت گفتم بگیر بخواب.۱۰ ساعت تو ماشین بودی قبول نکردی.دلم میسوخت اخه میدونستم خسته ای.

من با مینا اومدم.دلم میخواست هم باشه..هم نباشه....رفتیم هتل جای همیشگیمون...

تمام کادوهارو اوردم و اونجا بهت دادم اما لباسها اندازت نشد...

اومدم خونه انقدر گریه کردم که نگو و نپرس.دلم سوخت....دوست داشتم تو اون لباسها ببینمت.انگشتر هم تو انگشت کوچیکه رفت.خوب به هرحال از هیچی که بهتره نه؟؟؟!!!تا من باشم که بیشتر بهت دقت کنم..

........................................

چهارشنبه صبح باهم بودیم دوباره از ساعت ۹:۳۰ تا ۵ بعد از ظهر..اومدم میدان فردوسی و یکم پیاده روی کردیم..از اونجا هم با همدیگه رفتیم نمایشگاه کتاب.زهرا..دوست وبلاگیمون رو هم دیدیم..گفت خیلی خیلی بهم میام و اصلا فکر نمیکرده که انقدر بهم بیایم

کلی ذوق کردیم دوتامون.....بعد از اون رفتیم و من کلی کتاب خریدم...همش رو تو حساب کردی.کلی خجالت کشیدم اما از احساس مسئولیت و این حس مردونه ایی که داشتی کیف میکردم...تو یکی از غرفه ها دختر عمه ام (....)مارو دید.نمیدونم متوجه تو شد یا نه.اما دیدمون...بعد از اینکه کتاب ها رو خریدیم تو اومدی بیرون یه جا برای نشستن من پیدا کردی و دوباره رفتی کتاب خریدی..برای کنکور....تو این فاصله مینا هم اومد...داشتیم حرف میزدیم که یدفعه دایی جان شما سر رسید..

جالب بود اخه سالی یه بار هم همدیگرو نمیدیدی.به هر حال اونم من و تو رو دید.کاش نظرش رو میدونستم...درباره ی خودم:دی

دیگه اومدیم بیرون و یکم رو چمن ها نشستیم..اب بازی کردیم...خندیدیم و با مترو برگشتیم...بین راه مینا رفت...ما هم ناهار خوردیم...رفتیم هتل تا شما چایی بخوری و برگشتیم خونه..تو پارک جلوی در خونمون نشستی..برات شربت البالو درست کردم و دادم مینا اورد...خوشت اومده بود

................................

پنجشنبه

اومدی دنبالم جلوی خونه...رفتیم اتوبوس سوار شدیم و رفتیم؟؟؟؟شوش:دی

پایین ترین نقطه ی تهران...بعد از اونم شاه عبدالعظیم.تمام روز اونجا بودیم..عکسای اوپن منم دیدی....:پی

اونجا یه انگشتر خریدی...منم یه گوشواره و دستبند خریدم...رفتیم زیارت و نشستیم تو حیاط حرم..تمام مدت دستامون تو دست هم بود..وقتی بازوهای مردونه ات رو میگرفتم تو دستم......خیلی لذت داشت..بلخره بوس بازی کردیم..منم شونه های مردونه ات رو بوسیدم و تو دستهای منو...کلی خجالت کشیدم..میدونی بوس ات اروم اما عمیق بود..عمیق مثل نگاهت

ناهار خوردیم و برگشتیم

.....................................

اون موقع کسی حرفی نزد..اما داغون بودیم...کلی گریه کردیم.من به روت نیاوردم..اما تمام مدت پشت تلفن اشگهام میومد...تا صبح فقط و فقط اشگ ریختم...مامان فهمید چقدر اوضاع من خراب...اما حرفی نزد..چیزی نگفت...فقط بهم قرص داد تا بتونم بخوابم.....چقدر گریه کردم . باهام حرف زدیم..که اروم شی...بلخره ارومت کردم..اما تو دلم چه اشوبی بود؟؟؟/فقط خود خدا میدونه و من....

نوشته شده توسط من و تو =خودمون در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 | موضوع: